صدا رساست ؟
ما هنوز زنده ایم و نفس می کشیم ؛ و سیگار هم !
باور کنید!
فقط گاه نویس...فقط !
صدا رساست ؟
ما هنوز زنده ایم و نفس می کشیم ؛ و سیگار هم !
باور کنید!
هر روز صبح
درست زمانی که هنوز صبح نشده
یا داره میشه !
همگی با هم
جیک جیک رو شروع می کنن
هیچ هماهنگی ای ندارد ها !
ولی با هم جیک جیک می کنن
همیشه همین طوری اند !
ساکت باش
بشین سر جات
سیگار بکش !
بنای خانه ما خیلی خیلی بد سلیقه و آماتور بوده ؛ احتمالا !
وقتی دوست داری روی تخت بشینی و تکیه بدی و وبلاگ بخوانی و پنجره ات رو بازی کنی و سیگار بکشی و باد را پس کله ات احساس کنی و صدای فرود آمدن مداوم باران رو روی زمین بشنوی ؛ امکان دیدن آن طرف پنجره را نداری !
این بنا می بایست می رفت دکتر می شد ، احتمالا !
راه حل : تختت رو بچرخون !
موهام فهمیدند تا چند وقت دیگه قراره از ته زده بشن ؛از همین العان با هم هماهنگ کردند و دارن به شدت میریزن ! فکر نکنم تا زمان اعزام دیگه مویی برام مونده باشه!
پ.ن:رو کیبورم صدها ؛ نه ؛ دهها تار مو دیده می شود !
صبح در راه است
شايد چند دقيقه ديگر
ولي هنوز شب است
و درست همون لحظه اي كه خورشيد بيرون بياد
جشماي من تازه سنگين ميشن
خوابم مي گيره
و شبم شروع مي شود !
-----
از العان ديگه واقعا شروع شده.
مي تونم صداشو به خوبي و به بلندي صداي "محسن نامجو" كه العان داره بيش گوشم از تو "اسپيكر" ور ور مي كنه و ميگه "رفتم سر كوچه ؛ يه پاكت سيگار بخرم !" بشنوم !
صداي پاي "يار اجباري"!
از العان دارم بغض مي كنم
بغضي كه مي دونم اگه صد سال هم نگهش دارم هيچ وقت قرار نيست گريه بشه
سوسولم ؟
گرفتي ما رو ؟
مگه اصلا سوسول ها "سربازي" مي رن ؟
فكر مي كنم ؛ حدود ۱۰۰ روز يا كمتر ديگه ؛ توي پادگان درپيت يه شهر كه نمي دونم كجاست ؛ هيچ اشتياقي هم به دونستنش ندارم ؛ روي يه تخت زهوار در رفته دراز كشيدم ؛ احتمالا خوابم نمي بره ؛ دارم به فردا فكر مي كنم ؛ به فردا ها ؛ به "صبا" ؛ به گاه نويس ؛ به تهرون ؛ به مترو ؛ به نمك آبرود ؛ به نوت بوكم ؛ به "محسن نامجو" ؛ به سينما ؛ به كافكا ؛ به هدايت ؛ به "دخترك" ؛ "شيك" ؛ "غزل" ؛ "بانوي چاق" ؛ واي به خيلي ها مي تونم فكر كنم ! براي هر روز خدمت شايد يكي رو داشته باشم ! ولي حيف كه ...
پ.ن:كورش اسدي يه كتاب داره به نام "باغ ملي" ؛ يه مجموعه داستان مزحك مثل بقيه ؛ تو صفحه دومش نوشته "سربازي رو بالاي برجك ديدم كه مثل ماليخوييها بود !!" كورش خان ! اگه دم دستم بودي به تعداد تمام دفعاتي كه كلمه "ماليخوليا" در جهان تكرار شده ؛ ازت مي خواستم (بخونيد مجبورت مي كردم ؛ به شكل هاي غير مرسوم!) روي كاغذ بنويسي "غلط كردم"
پ.ن۲: امروز صبح سرخوشانه رفتم سينما تا خير سر مباركم "به همين سادگي" رو ببينم طبق سنت هميشگي ؛ سينماي مزبور فيلمي درپيتي داشت"مجنون ليلي" . مجبور شدم يك بار ديگه ريخت قبيح اين پسرك "گلزار" رو تحمل كنم ! ولي در مجموعه فيلم بدي نبود ؛ آقا "گلزار" حدود ۱۵ دقيقه بيشتر حضور نداشت؛ خوشبختانه!
پ.ن۳:گود نايت !
سیگار رو ترک کردم
.
.
.
.
.
پ.ن:دروغ ۱۳ بود !
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد ... ..... ناپلئون
دیشب ساعت ۶ صبح خوابیدم !!! ظهر ساعت ۳ بیدار شدم ؛ نشستم تو ماشين رفتم پارك چيتگر ؛ جاييكه همه خانواده جمع بودند و خدا رو شكر با خونه ما فاصله زيادي نداشت !
خوب وقتي رسيدم ! همه داشتند نهار مي خوردند .وسط هاي نهار بارون گرفت. گفتم مي خوام برم. بابام گفت به همون سرعتي كه اومدي ؛ به همون سرعت هم برگرد !!۱
من هم كلي خوشحال شدم ؛ برگشتم ؛ نشستم پشت ماشين؛ بارون خيلي شديد شده بود و دور تند برف پاك كن هم جواب نمي داد. چند متر دور شدم . يه سيگار روشن كردم .
تا خونه ؛ ۳ نخ با خيال راحت كشيدم . رسيدم دم در .در رو باز كردم .ديدم نوت بوكم رو وقتي مي رفتم خاموش نكردم و همونطور روشن مونده !! از موقعيت "سوء" استفاده كردم . كانكت - بلاگفا - اينجا !!!
احتملا العان كه دارم مي نويسم همه دارين از جمع خانواده لذت مي برين ! ببرين خوب به من چه !
پ.ن۱: تو شماره ۲ نشريه مجازي سيب منم یه مقاله می نویسم ! عنوانش رو بعدا می گم
این روزها پای مزاحم (مزاحمین) بدجوری به تنها حریم شخصی من باز شده و گویا بیرو برو هم نیستند ! همین العان دو تایشان اینجا تمرگیده اند !
روبروی پنجره هال نشستم. هیچ خبری از شلوغی چندش اور چند ساعت پیش نیست . همه رفتند "عید دیدنی" اگه صدای خر و پف بابا رو با صدای گاه گاه بچه هایی که دارند پایین بازی می کنند حذف کنیم ؛ به یک سکوت زیبا می رسیم !
روبروی پنجره هال نشستم. یک باد خیلی خیلی ملایم و در عین حال خیلی خیلی خنک و دوست داشتنی داره سر و کلم رو حالی به حالی می کنه ! در حسترتم که چرا هیچ کدوم از پنجره های اتاق من تو مسیر باد امروز نیست!
روبروی پنچره هال نشستم. توی چند وقت اخیر چندان به اینجا توجهی نکرده بودم.معمولا همیشه اینجا ولو می شدم ؛ کنترل تلوزیون و ماهواره رو دست می گرفتم و یا علی ! از ۱ تا ۱۰۰ هم می خواستم برم ؛ خودش کلی طول می کشید !ولی حالا دارم از این باد جاندار لذت می برم ؛ ازش نفس می گیرم و "زندگی می کنم"
پ.ن:دیشب حوالی سات ۱ شبکه تپش یه انیمیشن خیلی جالب پخش کرد. موضوع هم پسر بچه ایرانی ای بود که از هفت سین و کلهم اداب ایرانی چیزی نمی دونیست (ساکن امریکا بود) و به قشنگ ترین شکل ممکن توی داستان بهش چیزهایی رو یاد دادند. حسرت خوردم که چرا اینطور رنامه هایی قبلا ساخته و پخش نشده بودند
پ.ن۲: فردا ۱۳بدره ! خوش باشید ! سبزه هم گره بزنید ها (دخترها !) آماده نسل ما پسر ها ؛ کمی نگران کنندست ! احتیاط شرط عقله !
پ.ن۳:قبلی فقط یه شوخی مضحک بود !
عادت داشتيم و داريم وقتي مي خوايم سرعت وصف ناشدني گذر زمان رو بگيم ؛ ميگيم مثل "يك چشم به هم زدن" گذشت ! ولي حتي از اون هم سريعتر مي گذره !
فقط كافيه يادتون بياريد كه "چند وقت پيش" داشتيد با خوشحالي تموم خريد عيددتون رو مي كرديد و خودتون رو براي سال تحويل عيد ديدني و اين جور كارها آماده مي كرديد !
به قول رضا(از نوع صادقي) وايسا دنيا ؛ يا حداقل آروم تر برو!
1-1- "هوتوتو" شدن خدمت !!! : ياران ؛ همراهان ؛ همسايگان ؛ نيكان ؛آشنايان ؛ بستگان و حتي مرحوم حافظ كيا رستمي ؛ ببخشيد حافظ شيرازي ! هم مي دانند كه بنده چند ماهي ديگر عازم يك سفر خيلي خيلي "دوستانه ام" كه قرار است خيلي به ما "خوش" بگذرد و بعد از كلي "عشق"و"حال" ؛ احيانا "مرد" شويم كه به اين مسافرت سازماندهي شده ؛ "خدمت اجباري" مي گويند ! با تمام اين محاسن نيك و بي شمار ؛ نه تمايل به "عشق و حال" داريم و نه حتي "مرد شدن "! ما به همين "پسر بچه" ماندن شاكر و راضي ايم ! به هر حال اگر مي شد اين "اجباري" ما "ماليده" شود يا به اصلطاح عوام كوچه بازار "هوتوتو" گردد ؛ بسي مايه خوشحالي و شعف ما مي گشت ! سوسولي هم بد دردي هست ها !!!
1-2 : اينترنت بي سيم سراسري : البته نمي دونم مي تونم به خودم اجازه بدم يكي از 4 آرزوي محالم رو به چيزي اختصاص بدم كه به "كارم" كمك كنه يانه ؟ ولي اگر تونستم (!) آرزو مي كنم مملكت ما هم مثل خيلي جاهاي ديگه از اينترنت وايلرس سراسري برخوردار بشه تا اگه روزي تو اتوبوس تهران - چالوس هوس كردي يه دست "چت" بزني يا ايميل هات رو چك كني ؛ به خودت ...... ندي !
1-3:همنشيني با ؛ رفتن به : آدم ها و شخصيت هاي زيادي بودند و هستند كه خيلي دوست داشتم و دارم كه وقتي پيش آيد ؛ عقل و فهمم ياري كند ؛ ارزش را داشتم باشم و.... كه بتوانم با اين عزيزان ديدار و ايضا گفتوگويي (من فقط بشنوم !) داشته باشم ! ليست اين ها خيلي زياد شده ؛ خيلي هاشان هم مردند ! حالا من همه را مي نويسم ؛ ببينيم چه مي شود ! (مرحوم ها : پيامبر (ص) امام حسين (ع) (فقط نگاه كنم) كورش كبير (خدمت كنم)- اميركبير - ملكه انگليس(معناي واقعي چاق بودن را بفهمم !) - پاپ ژان پل دوم (دفاعش را از دينش بپرسم)- فردوسي(چار تا به به بهش بگم !) - مولانا (نمي دانم چكار مي توانم بكنم!)-صادق هدايت (شايد بخوام خيلي سوال ها ازش بپرسم ؛ ولي مي دونم با ديدنش "مسخ" مي شم)
زنده ها : علي معلم دامغاني(معني يكي از شعرهايش را بپرسم) - عباس كيارستمي(رابظه بين نقاشي ؛طراحي ؛ كارگرداني ؛ طراح پوستر را با اپرا و دستكاري حافظ و سعدي بپرسم !) - محسن ؛ سميرا وحنا مخملباف (دوست دارم خيلي حرف بزنيم ! موضوعش اصلا فرق نمي كند !)- مصطفي مستور(چند ايراد جدي به كتابش بگيرم و...) - حميد سمندريان (تعظيم + نقد بانوي سالخورده به اماتور گونه ترين شكل ممكن !)- ترانه عليدوستي(شايد چون از بازيش خوشم مياد !) - عليرضا شيرازي(قشنگه خوب !) -حامد هاكان (همينطور الكي ازش خوشم مياد) سيمين دانشور (سعي كنم حرف هايي از زير زبانش بشكم ؛ از رابطه دو نويسنده "حاص و خوب" )- كورش ضيابري(خيلي سوال ها دارم ازش بپرم ؛ قطعا ازش مي خوام دهها كتاب خوب بهم معرفي كنه) جي كي رولينگ با همه عوامل هري پاتر (خداييش ديدني اند خوب !) همسر آينده ام را (دوست دارم هرچه زودتر بشناسمش !!!!) البته آدم هاي ديگه اي هم هستند كه دوست دارم ببينمشان ؛ ولي فكر مي كنم اگر ديدار با همين ها جور بشه ؛ بقيه كساني كه مي خوام ببينمشون ؛ خودش بيان !!!
جاهاي زيادي هم دوست دارم برم كه خيلي خلاصه مي گم ؛ خلاصه يعني بدون توضيح ! : كل ايران - امريكا - مكزيك - فرانسه - چين - مصر - مكه - امازون - دفتر كار گوگل - منزل احمدي نژاد ! - سر سفره عقد !! - و....
1.4 : يك آرزوي 3 بخشي : يه مقداري اين آخر كار مي خوام زرنگ بازي درآرم . اصل ماجرا و "آرزو" هم بي نياز شدن نياز مندانه . ولي 3 گروه هستند (از اين نياز مندها) كه جديدا خيلي روي اعصابم پياده روي مي كنند و كم كم دارم بي تاب مي شم : 1- پير مردها و پيرزن هاي كارگر ؛ گدا يا دستفروش : خيلي سخت است (حداقل براي من) وقتيكه شركت كارگر جور كن روزنامه اي ! براي نظافت شب عيد يه پيرمرد 70 ساله برايم مي فرستد و من مجبورم به اون دستور بدم ! داغان شديم حسابي / 2- كودكان كار و مريض :خداوند عادل ؛ عدالتت رو جوري بگستران كه من زميني نابينا هم بفهمم ! يك بچه 5 ساله ؛ چه چيزي از "زندگي" اش فهميده كه حالا بايد "مرگ " را ياد بگيرد؟ نمي خواهم بگوييد جاش خيلي خوبه ؛ خودم مي دونم ! خدايا معصوم هاي زمين را كم نكن ! / 3- حيوان آزاري ؛ حيوان مريضي : لب ساحل اسب هاي پير را مي آورند براي سواري دادن به من و شما تا نفري "1000 تومان"بگيرند . پوست "كل (Kal)" را 250 هزار تومان مي فروشند . لاكپشت را زنده زنده از پوستش مي گشتند بيرون تا از پوستش "زيرسيگاري" درست كنند ! حالم به هم خورد. خدايا ؛ خودت اين "اشرف مخلوقاتت" را "رام كن !"
شما هم حال و حوصله داريد ؛ دست بكار شيد و لينك مطلبتون را كامنت كنيد .
العان دارم از یکی از کافی نت های شهر "نوشهر" آپ می کنم. جای شما خالی ! سفر نسبتا خوبی بود که به قول دوستان "ریکاوری" خوبی بود !
رفتیم نمک آبرود و سوار "تلکابین" شدیم ؛ حالي كرديم ها ! آدم از اون بالا احساس مي كنه كمي تا قسمتي به "خدا" نزديك تره !
ايشالله توضيحات بيشتر باشه براي وقت ديگه كه احتمالا اگه بتونم "همسفر بدعنقم" رو راضي كنم ؛ قردا خواهد بود !
يا"حق
اتاقی دارم با ۲ پنجره بزرگ ؛ بخش اعظم دو دیوارم اتاقم رو پر می کنن. هر روز صبح فقط کافیه یکیشون رو باز کنم تا مهیج و شنیدنی ترین ارکستر دنیا برام شروع بشه ! صدها یا شاید هزاران پرنده و گنچشک که عموما نمی بینمشون ؛ در عین بی نظمی و بیخیالی ؛ با هم می خوانن
پنجره سمت چپ اتاقم ؛ یعنی همونی که بالای تختمه و العان پشت سرم ؛ منظره ای به وسعت تمام این شهر بزرگ کثیف داره ؛ منظره یک آرامی و بی کسی ناب که فقط صبح های خیلی زود میشه صیدش کرد
نزدیک خونمون پارکی داریم که شب ها ؛ بعضی وقت ها هم صبح ها ؛ تنها می رم و قدم می زنم.البته جدیدا می شینم و قدم زنندگان رو نگاه می کنم.آتیش به آتیش سیگار می کشم ؛ دورم رو دود می گیره ؛ مثل یک هاله مقدس از همه جدا میشم ؛ کنده میشم ؛ کمی تا پرواز بیشتر فاصله ندارم
مادری دارم که همیشه غر می زنه ؛ به من ؛ به لباس های همیشه کثیفم ، به اتاق همیشه به هم ریختم ؛ به بوی گند سیگارم ؛ به همه چیزم ؛ ولی عجیب این موجود رو دوست دارم ! هنوز هم نتونستم برای خودم هضم کنم که چرا "مادر" "دوست داشتنیه"!!
پدری دارم آرام و بی هیاهو ؛ تنها صلاحش سکوته ؛ هیچ جای دنیا جلوی هیچ بنی بشری بجر "بابا" تا حالا درمونده نشدم.دلم میگیره وقتی بعد ز ور ور های همیشگیم فقط و فقط "سکوت" می کنه.آرزوی یک فحش ؛ یک دست کتک یا حداقل یه نگاه "ناجور" رو به دلم گذاشت این "پدر" هیچوقت ازش نترسیدم ؛ هیچ وقت ؛ ولی خوشکم میزنه وقت بخوام مستقیم تو چشمش نگاه کنم.ااه ؛ کاشکی سکوت رو بلد نبود!
برادر و خواهری دارم که کم می بینمشون ؛ ولی نمی دونم چرا این دوتا موجود گنده و کم خاصیت و موزی رو "عجیب" دوستشون دارم ! در حالیکه فکر نمی کنم موجودات دوست داشتنی ای باشن !!!
باز هم بر میگردم به اتاقم ؛ اتاقی دارم که منظم ترین و در عین حال بی نظم ترین نقطه دنیاست.چون فقط خودم سر از نظمش در میارم !دنیایی داریم ما دوتا با هم !
خیلی چیزها دارم ؛ خودم را دارم ؛ کامپیوترم را دارم ؛ وبلاگم را دارم ؛ یه عالمه سیدی و دی وی دی دارم ؛ قلک خالی دارم ؛یه سطل آشغال همیشه پردارم ؛ تعدادی دایی و عمه و خاله وعمو بی خاصیت ؛ مثل سطل آشغال همیشه پرم دارم ؛ تخت نامرتبی دارم ؛لپ تاپ دارم ؛ ماهی قرمز دارم ؛ سمنو و سیر و سماق دارم ؛ دل گنده دارم ؛ العان ۴ نخ سیگار هم دارم ؛ ۲ تا فندک دارم ،؛ واااای
من خیلی ثروتمندم!
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛
آدم هايي كه چند روز ؛ چند ساعت يا چند دقيقه از سال خيلي خوبند
و ادم هايي كه هميشه حالشون خوبه !
من جزء دسته سومم !
من جزء دسته اي هستم كه هيچوقت رو فرم نيست ؛ زياد ور مي زنه ؛ شبا نمي خوابه ؛ عاشقيش هم مثل خودش مسخره و بي هدف و درموندست ؛ سياهه ..... ميلاده ؛ گاه نويسه !!!
خواهش مي كنم خودتون رو وارد اين دسته سوم نكنيد ؛ اختصاصي خودمه!!
همه چيز جالب و بي هدف و درمانده پيش مي ره !
سال جديده ؛ عيده ؛
عيد بود !
پاشو يه كاري كن!
پاشو اصلا برقص !!! خوشحالي كن ؛ مثل بقيه
مثل آدم ها ؛ آدمي كن ؛ بازي آدم ها رو در بيار
خدا خدا كن مهمون بياد
بپر لباس نوات رو بپوش
اودكلن بزن ؛ موهات رو دست كن ؛ وصورتت رو اصلاح كن ؛ آدم بازي در آر!!!
اين ها مال چند سال پيش بود عزيزم !
همه خسته شدن
همه ... همه ادما!
عيده و امسال ؛ عيدي نداريم
نه
اين درسته
عيده و هر سال ؛ عيدي نداريم
از امسال ؛ دقيقا از ۱/۱/۸۷ شروع شد
براي من
عيد بود و امسال ؛ عيدي نداشتم ؛ خيلي هم ناراحت نيستم
خیلی زود تر از عجله تو
حتما خیلی زود
خودش انجام میشه
و باز هم مثل همیشه
تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی
پ.ن:این چند روزه خیلی بد دهن شدم !
پ.ن۲:فردا با دوستام دارم میرم مسافرت.چند روزی از وجود آفت گونم راحت میشین !
پ.ن۳:کسی می دونه شهر های شمال هم مثل کیش وایلرس رایگان دارن یانه ؟
پ.ن۴:دیشب حرفی رو از کسی شنیدم که.... خیلی غیر قابل باور بود ! شاید اگر حال کردم تا شب یه پست مفصل در این باره دادم
با حرف یک نادان مجهول الهویه از کوره در می رم
و هنوز هم در حال در رفتنم !
خیلی احمق شدم این روز ها
همين چند لحظ پيش داشتم با ادمين نشريه سيب مي چتديدم ! مي گفت آمار دانلود و به نحوي "خوانده شدن" نشريه از ۲۵۰ گذشته ؛ طي حدود ۵ روز !
نمي دونم خونديدش يا نه ؛ وليبه نظرمارز نگاه انداختن رو داره ! ۳ جوون به جاي ول گردي اينترنتي نشستن ؛ فكر كردند و در نهايت يه نشريه راه انداختند !
نمي دونم ؛ شايد چون مديرش همنام خودمه اينقدر دوستش دارم ! ولي نه ؛ حقيقت اينه كه كارشون رو خوب انجام دادند.
پ.ن:كمي تعريف بكن جون ما !
پ.ن:لينك اين نشريه سمت چپ همين بلاگ هست ؛ خواستيد با نام "نشريه مجازي سيب" لينك شده.اينم لينكش : www.sibmag.ir
۴ روز از عید گذشته
شب شده
همه خوابیدند
سبک سرانه میرم برای خودم یه لیوان آب پرتغا می ریزمو میارم
اهه تلخ شده !
سیگارم بغل دستم ؛ با يه ليوان نصفه آب كه سيگار هاي به فيلتر رسيده زود توش خاموش شن !
درز پايين اتاق رو با يه پارچه بستم تا بوي و دود بيرون نره ؛ خيالتم راحته كه مامان و بابا خوابشون خيلي سنگينه !
۶ تا تير دارتم رو با ۳ تاي اضافيش بر مي دارم ؛ شليك ؛ بدك نبود !
۴ بار ادامه ميدم ؛ خدا رو شكر اونور ديوار خونه نيست !
كانكت مي شم ؛ مستقيم ميام اينجا ؛ بعد مي رم جاهاي ديگه ؛ خيلي جاها
بعد دوباره ميام اينجا "پست مطلب " رو مي زنم
هنوز دقيقا نمي دونم چي بايد و "چي شايد"مي خوام بنويسم !
خط اول رو مي نويسم!
به فكرم ميرسه بنويسم "صداي تق تق كليد هاي كيبور بد جوري سكوت اتاق رو ميشكنه"
مي نويسم : صداي تق تق كليد هاي كيبور بد جوري سكوت اتاق رو ميشكنه !!!
سبك ميشم
فكر مي كنم چيزي كه شباهت زيادي به هيچي داره ازدرون خالي شده
فكر مي كنم پست هاي روزانه ؛ با كلمه گاه نويس مغايرت داره
پيش خودم فكر مي كنم ؛ بايد مي نوشتم "هميشه نويس"
بعد خودم رو دلداري مي دم يكي ؛ دو ماه ديگه مي ري سربازي ؛ اونوقت خيلي گاه نويس ميشي ! خيلي بيشتر از گاه نويس ؛ خيلي خيلي بيشتر !
ياد شيك مي افتم ؛ ياد نصيحت هاش ؛ ياد اينكه نتونستم يا نخواستم بهش بفهمونم با سربازيهيچ مشكلي ندارم
اصلا خوابم نمي آد
ولي بايد بياد !
امروز قرار بودساعت ۴ بريم سينما؛ من و مهرداد
ولي تا ساعت ۵ خواب بود !!
اينجوري نگام نكنيد ؛ تا ساعت ۷ صبح بيدار مونده بودم !
بيخيال !
همه چيز رو به راه
اول گفتم ؛ نه؟
دنبال فندكم
شب خوش !
امروز صبح زود ؛ يعني ساعت ده ؛ يعني همانوقتي كه من خواب بودم ؛ بعد از چند ساعت بيداري ، مهمون هامون رفتند !
و من باز هم مثل هميشه ؛ ناراحتم !
نه اين بار خيلي بيشتر ؛ البته شايد ؛ و البته العان
چندان مهمان نوازي نكردم !
دست خودم نبوده خوب !
مهمانانمان ؛ سال بعد بيائيد ؛ سعي مي كنم بهتر باشم؛ ولي قول نمي دهم
باز مشكوكانه تر ؛ اينكه از غزل ، شيك ؛ غرغرو و خاتون هيچ خبري نيست ! بعيد مي دونم يه سفر دست جمعي رفته باشن و منو نبرده باشن !!!
كجائيد ...............؟؟؟؟؟؟؟؟
من تنها شدم ؛ بازم !
این روز اول عیدی چه حالات متعدد و متفاوتی داریم ما !
غرض از این نیمچه پست ؛ معرفی یه مجله اینترنتی خوبه که اولین شمارش منتشر شده !
بخونید بدک نیست
برید از آدرس پایین دانلود کنید
عامل اصلی هم میهمانان نا خواستست
ارامشم رو بهم زدند !
پدری رو تو خیابون دیدم که بی رحمانه بچش رو بی دلیل می زد
زنانی رو تو صف نون دیدم که سر نوبت دعوا داشتند
کارگری رو دیدم که داشت با رفیقش از دوری خانوادش درددل می کرد
معتادی رو دیدم که بی رمق سیگار دود می کرد
مادری رو دیدم هیچ اعتنایی به گریه و شیون بچش برای خرید بستی نمی کرد و مدام اون رو "حرومزاده" خطاب می کرد
تو مترو ؛ دختری رو دیدم که هیچ چیز در راه فریبندگی خودش برای خودش جا نزاشته بود
پسری رو دیدم ۱۵ ساله ؛ ازم آدرس ساقی رو می پرسید
-------------
هیچ رمقی برای تبریک عید برام نمونده
خوشبحال علیرضا شیرازی که از احساسی بودن پیام های تبریک حرف می زنه
خوش به حال همه چشمان بسته
خوش به حال دختر کوچولویی که برق ماهیها چشماش رو گرفته بود ؛ ولی گویا پول نداشت بخره
کاش من هم ماهی می خواستم
۵ تا ؛ شایدم ۶ تا ماهی
ولی پول نداشتم و چشمام برق می زد
ولی فقط همین ؛ نه بیشتر !
سال نو ؛ با این اوصاف کهنه ؛ شاید مبارک !
و من هنوزم همونم !