تبليغاتX
گاه نویس

گاه نویس

فقط گاه نویس...فقط !

در سرعین اردبیل به سر می برم

فعلا همین !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:3  توسط ميلاد  | 

دو روزی که گذشت ؛ به جرات يكي از عجيب ترين دوروزه هاي زندگيم بود . آنقدر اتفاق افتاد كه گاهي فكر مي كنم مطمئنم فقط دو روز بود؟

والبته يك چيز ديگر هم فهميدم ؛ يعني بهم فهماندند ! كه هر وقت خيز برداشتي و به سمت انسان شدن حركت كردي ؛ مواظب باش پات سر نخوره كه باز كلي برگردي عقب !!!

---

دوستاني كه رنج خواندن پست هاي من رو از چند هفته پيش مي برند ؛ مي دونن يه سفري مي خوام برم . اين سفر امشب ، يعني يكشنبه شب شروع خواهد شد. هنوز تا حدود زيادي سر در گمم . هنوز روراست نشدم و هنوز مبهوتم.زندگي ام ؛ منهاي اين دو روز ، يك نوار روي دور تند بود كه اجازه نداد ببينم من كجام و اونجا كجاست !! به هر حال فردا دارم ميرم.و به احتمال زيادي حداقل تا دو هفته اين آخرين پست من خواهد بود. البته شايد اگر يه كافي نت گير بيارم ، آپ كنم ؛ البته اگه انگيزه اي وجود داشته باشه!

پ.ن:خيلي كه طولاني نشد؟

پ.ن۲: تمام بدنم يه جوريه ! + تمام وجودم !!!

پ.ن۳: از اونجايي كه عمرا وسط بيابون يا توي ده كوره هاي شمال كافي نت گير بيارم ؛ فقط وي ويوم رو آپ مي كنم . ايم لينكش  /  اراجيفم رو تا اطلاع ثانوي اينجا دنبال كنيد! http://gahnevis.viwio.com

پ.ن۴: مقصد اوليه ؛ وشهر هست

پ.ن۵:بعدش رو هم نمي دونم

پ.ن۶: دعام كنيد.دوستتون دارم.خداحافظ تا حداقل  ۱۵ / ۳ / ۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:5  توسط ميلاد  | 

چرا بد بودن اينقدر آسان است

درست مثل خوب بودن؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:24  توسط ميلاد  | 

گاش مي شد بي درد سر مرد

يعني خيلي راحت و بدون درد

البته

آن دنيا هم عذابي در كار نبود!

پ.ن : هست؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 18:17  توسط ميلاد  | 

با خودم تکرار می کنم :

این ؛ خود حماقت بود

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط ميلاد  | 

نمی دانم

اگر خدا

فکرِ اختراعِ

سیگار ؛ كتاب ؛ مجله ؛ اينترنت ؛  كافي ميكس ؛ ام پي تري پلير

را به سر بشر ننداخته بود و خودش

سفر ؛ صبحت ؛ فكر ؛ دوست ؛ مادربزرگ ؛ شهوت ؛ اشتباه

را به انسان ارزاني نكرده بود ؛

باز هم امیدي براي زندگي داشتم؟

 

پ.ن: و البته اگر خودش نبود....

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 2:27  توسط ميلاد  | 

چقدر سخت است

یکی را هم دوست داشته باشی ؛ هم از آن بيزار باشي !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:35  توسط ميلاد  | 

توجه : اين يك پست طولاني و كسل كننده در باره يك سريال تلوزيونيست ؛ اگر حوصله نداريد ؛ اصراري به خواندش بهتان نمي كنم !

مدت زیادی بود که از تلوزیون کاملا ناامید شده بودم و تجربه خوش تماشای یک سریال بی عیب و نقص به دلمان مانده بود و گاها مجبور بودیم سریال های "مامان پسند" رو ببینیم. آخرین تجربه دیدن یک سریال خوب و جاندار هم بر می گشت به خیلی وقت پیش .حتي آخرين ساخته ابراهيم حاتمي كيا هم چيزي رو عوض نكرد و ما بيشتر از پيش از اين جعبه بزرگ بدمان آمد !

تا اينكه هفته پيش اول قسمت سريال "مرگ تدريجي يك رويا" را ديدم. آنونس هاي فيلم را قبلا ديده بودم و فكر كردم شايد بتواند يك سريال حداقل قابل ديدن باشد .ولي وقتي نام فريدون جيراني را به عنوان كارگردان ديدم ؛ يقين آوردم كه اين سريال نيست ؛ بلكه يك "اتفاق" است ! هر چند خدا خدا مي كردم فريدون خان ؛ مثل ابراهيم خان حاتمي كيا به صرافت شعار نرسيده باشد ....

اولين قسمت شكه كننده بود ! يك خانواده كه اعضايش همه "خاص بودندند" . نوسنده ؛ مترجم دائم الخمر ، مادر مذهبي ؛ برادر سياسي و.. هركدام از اينها خودش يك سريال بود !

اينها را نگفتم كه فكر كنيد تحت تاثير چند تا "خط قرمز" قرار گرفتم يا اينكه اسم "فريدون جيراني" مرا از خود بيخود كرده ! بلكه جالب ترين نكته اي كه "مرگ تدريجي يك رويا" را براي من جالب مي نمود ؛ اعلام صريح و عريان مضمون فيلم ؛ كه همان نمايش تقابل سنت و مدرنيته بود ؛ در همان قسمت اول بود ! اين يعني شهامت براي يك كارگران و تيم توليد كه آنقد به داستان و پردازششان ايمان دارند كه مي تواند هدف را با "كلمات" بيان كنند

پ.ن: امروز هم قسمت دوم رو ديدم.بيشتر از پيش به "خاص" و "ديدني" بودن اين سريال ايمان آوردم . به شدت براي خودم متاستفم كه نيستم و نمي توانم اين سريال متفاوت كه همانطور كه گفتم ؛ بايد آنرا اتفاق خواند ؛ را دنبال كنم ! هر چه ميكشيم از اين خدمت است !

پ.ن۲: شايد تا حدودي اين مطلب با جنس وبلاگم مخالف باشد ؛ شما ببخشيد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:22  توسط ميلاد  | 

 

i  [  ]  i

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:20  توسط ميلاد  | 

به اندازه تمام ته سیگارهایی که زیر پا لهش کردم ؛

به اندازه تمام گير دادن ها ؛ بد و بيراه گفتن ها و وعده هايي كه مامان غذا درست نكرده ؛

به اندازه تمام موهاي نداشته دايي جانم ! ؛

به اندازه تمام ارشاد هاي نيروي انتظامي ،

به اندازه تمام كرم هاي بدن يك كراكي؛

.... دوستش داشتم !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:29  توسط ميلاد  | 

گفت "خون بند ناف" معجزه مي كند

گفتم : چطور؟

گفت : درمان مي كند؛ دردهاي بي درمان را

گفتم : خوب اگر درمان مي كند ؛ پس ديگه درد بي درمان نيست !

گفت : ناراحتي؟

گفتم ؟ اينطور فكر مي كني ؟

گفت : بيخيال

گفتم : گفتي چيچي معجزه مي كند ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:58  توسط ميلاد  | 

جدیدا عادات عجیبی  پیدا کردم

+ خاله زنک بازی در میآرم !

+ گاهی هم به دختر بچه همساییمان فکر می کنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:46  توسط ميلاد  | 

از بعد از عيد كه دارم مثلا خودم رو براي خدمت آماده مي كنم ؛ سعي كردم و كماكان مي كنم خيلي كم از خونه بزنم بيرون.نمي دونم اين به تنبلي فطري نگارنده بر مي گرده يا عوامل ديگه !

به هر طريق امروز رنج سفر درون شهري(!) رو به جون خريديم و رفتيم "حوالي" منيريه و "گمرك" تا بقيه لوازم سفر رو بخرم. در ايتدا طي يك حركت انتهاري ؛ ماشين بابا رو پيجونديم (فكر كنيد قرض گرفتم !) و تا اولين ايستگاه مترو طي طريق كرديم . طبيعي بود تو اين مسير طولاني خودم رو با حدود ۳ نخ سيگار و يك راني خنك بسازم !

ماشين كوفتي رو پارك كردم ؛ بليط گرفتم ؛ جهيدم داخل اولين قطار راهي به سمت "مقصد"

باز هم مثل هميشه پيرمردي بود كه از سياست ؛ شاه ؛ احمدي نژاد مادر مرده بگه و نطق راي سياسي كنه

باز هم مثل هميشه دخترو  پسر هايي بودند كه تا ارضاي كامل طرفين فاصله چنداني نداشتند ؛ همينطور بقيه !

باز هم مثل هميشه دعوا بود ؛ حال سر قضاياي ناموسي يا سر صندلي و خزءبلات ديگه ؛ مگه فرقي هم مي كنه

باز هم مثل هميشه خنده بود ؛ همسالان من ؛ چه نر چه ماده ؛ گه گله اي مي ريختند تو واگن و عجيب ترين شوخي ها رو روي خودشون و دوستان محترم و محترمه امتحان مي كردند !

باز هم مثل هميشه دخترك هاي آدامس فروش بودند ؛ پيرمرد هاي كارگر ژنده پوش بودند ؛ زنان دستفروش بودند ؛ صحنه هايي بودند كه آدم هوس كند داد بزند "فقر بيداد مي كند ..."

از فشار قبر مترو  به سلامت خارج شديم ؛ به دليل انقباظ خاطر شديد ؛ با يك فروند پيكان دربستي خودم رو به محل حادثه (منيريه) رسوندم . آت و آشغال هاي مورد نظر رو با بيشترين چونه ممكن به يعما برديم و ..

حالا جاي خوبشه !! هويچ بستني !!

اين چند روزه به طور مزمني عاشق اب هويچ بستني شديم ! تو خونه اهل منزل نباشند ؛ بي شك خودم رو به يه پاتيل بزگ مهمان مي كنم !! اين روزها دلخوشي ما شده آب هويچ ... خنده دارو "خنك" هست ها !!

بقيشم ديگه . .. هيچي ديگه !

اصلا اينها چه ربطي به اينا داشت

به شما چه ؟!

باي

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:58  توسط ميلاد  | 

عکس یک فاحشه قبل از انقلابی را می دیدم که سوزانده بودند ؛ مي چرخاندندش ؛ در گير و دار انقلابمان !

امروز هم يك فاحشه ديدم ؛ ميگرداندندش ؛ با يك زانتياي اسپرت

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:14  توسط ميلاد  | 

بعضي كار ها رو براي بعضي كارهاي ديگه انجام ميديم تا بعضي كار هاي ديگه انجام بشن

بي خبر از اينكه هيجكدوم از اين كارها ارزش انجام نداره

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:25  توسط ميلاد  | 

خفشه شو ! برو گمشو از اتاق من بیرون ، احمقِ بيشعور

... و اين مي تواند تمام احساسش يه من باشد ؛ كاملا صادقانه

 

پ.ن:كاش من هم مثل دخترك حوصله " اعراب گذاري " داشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:40  توسط ميلاد  | 

سلامتی تو می نوشم

تویی که ناسلامتی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:35  توسط ميلاد  | 

حوصله اراجیف بافتن ندارم ! فعلا اینجا می نویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:11  توسط ميلاد  | 

پینوکیو رو می شناسید ؟

اصلا مهم نیست ، چون رفته

من هم خواه نا خواه ميرم

يو ها ها ها (با لحن اژدهایی بخوانید)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:17  توسط ميلاد  | 

حماقت فقط بلند خندیدن نیست

گاهی حتی نخندیدن ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:4  توسط ميلاد  | 

گاهی از حماقت های دیگران تعجب می کنم

و همیشه از حماقت های خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط ميلاد  | 

حتي الاغ ها هم مي توانند گاهي به انسان تبديل شوند

ولي انسان خيلي وقت است به فناوري اين تبديل دست يافته اند!

شايد دليل عقب ماندن الاغ ها ؛ الاغ بودنشان باشد ؛ شايد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:57  توسط ميلاد  | 

چند وقتیست کارم شده روزنامه خریدن و نخواندن (کمک مالی به فرهنگ جامعه ؛ زرشك !)
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:54  توسط ميلاد  | 

امروز رفتم منیریه و کلی آت و ایضا آشغال دیگه براس سفرم خریدم . از کوله و چادر و کیف کمری تا فلاکس کوچیک تا.... کلی به خودم فشار آوردم (مادی !) فکر کنم با توجه به خرید های فردام ؛ ديگي چيزي براي اصل سفر باقي نمونه !

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:49  توسط ميلاد  | 

وقتی حوصله ام سر می رود

می آیم اینجا

حوصله دیگری را سر برم

به قول دخترک : صحیح !

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:35  توسط ميلاد  | 

سیگارمان رو به اتمام است و

شب دراز !

کجایی تدبیر ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:29  توسط ميلاد  | 

تکرار

ما را دچار کرده ؛ به خود

مي چرخد  ؛ مي چرخاند و مي چرخيم....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:17  توسط ميلاد  | 

شاید با خودم یک کیبورد بردم پادگان وبا سیستم خیالی ؛ اينترنت خيالي و اصولا وبلاگ خيالي اينجا رو كاملا خيالي آپ كنم. منتظر كامنت هاي خيالي شما هستم
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:3  توسط ميلاد  | 

۱- برخلاف دخترک که هی دلش نسکافه و قهوه می خواد ؛ منم مدام آب پرتغال مي خوام ؛ عطش دارم !

۲- بر خالق مايكروفر لعنت كه ماماني رو تنبل كرده ! آمين

۳- فردا را كلا گرفتارم . يقينا نهار ميهمان يكي از ساندويچيهاي ولي عصر خواهم بود !

۴- كليد ctrl سمت چپ كيبورم كار نمي كنه! به جاش وقتي enter رو مي زني دو بار عمل مي كنه

5- پا برهنه در بهشت ؛ فيلمي كه فردا خواهم ديد

6- ملاقات دوستانه با يك دوست ! يقينا احمقانه ترين كار امروز و اين هفته !

8- آب پرتغال پاكبان رو با صدتا راني آناناس عوض نمي كنم !

9- از روشن كردن سيگار با كبريت متنفرم

10- امروز يك نفر ديگه به ليست كساني كه حالشون رو گرفتم اضافه شد !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط ميلاد  | 

گاهی حتی کیبوردم هم از من بیزار می شود !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:15  توسط ميلاد  | 

گربه حیوان ملوسیست

سگ حیوان وفاداریست

اسب حیوان مفیدیست

انسان حیوان رزلیست !

شما مشکلی دارید ؛ آيا ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:8  توسط ميلاد  | 

عجب روزي بود امروز !

صبح كلي خوشحال و شادمان از خونه رفتم بيرون ؛ سمت پادگان نزديك خونمون براي پذيرش

داشتم كلي رويا بافي مي كردم كه اگه اينجا بيافتم ؛ شبها ميام خونه و ... عشق و حال !

نصف مراحل پذيرش  به خوبي و خوشي گذشت

آخرين مرحله ؛ معاينه پزشكي بود

دكتر "الدنگ" پادگان مي گفت كف پاهات صافه ، پس معاف از رزمي ؛ پس ما نمي تونيم پذيرشت كنيم

تو راه برگشت ۴ تا پنجره هاي ماشين رو دادم پايين . يه آهنگ ترانس مرگ رو باآخرين وولوم گذاشتم و سيگار و فكر .....

العان ؛ نه ۸ ساعت پيش رسيدم خونه ! كماكان در كما به سر مي برم

خودم رو دارم بالاي برجك مي بينم؛ دستم را ببنيد كه برايتان تكان مي دهم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:30  توسط ميلاد  | 

ليوان مشروبش روي لبه ميز بود و از مشت چند دقيقه قبلش به ميز ؛ هنوز مي لرزيد . نگاه خشني به كف هاي روي ليوانش انداخت كه يكي يكي مي تركيدند و كم كم كف سفيد روي ليوان كنار مي رفت . داشت كم كم آرام مي شد كه دوباره ياد آن اتفاق وحشتناك افتاد . سرعت تركيدن حباب ها هم زياد شده بود . باز عصباني شد . مشتي محكم تر از مشت قبلي به ميز زد . ليوان مشروبش افتاد روي زمين كافه و مثل زالو به سرعت تا زير پايش آمد .

عصباني بود . گارسون بدون اينكه درخواستي از اون بشود ؛ يه ليوان بزرگ ديگر آورد و گذاشت جلوي "مرد عصباني" مرد از جيب كت بلندش ؛ يك سيگار برگ نصفه سوخته بيرون آورد . آتش كرد . دست ديگرش را به زير چانه اش گذاشت و به ميز تكيه داد . به مشروب پشت كرده بود . پك بلندي به سيگارش زد . مثل هميشه به سرفه افتاد . سيگار را از پنجره به بيرون انداخت . نمي دانست هنوز عصباني است يا نه ! نمي دانست ؛ آنقدر هاي كه وانمود كرده "آن" مسائله برايش مهم بوده يا نه

برگشت و به يوان مشروبش نگاه كرد. هيچ كفي روي آن وجود نداشت . يك نفس نصف ليوان را سرگشيد . ليوان را روي ميز گذاشت . پول ميزش را داد . سوار اسبش شد و رفت .

هنوز هم گاهي به آن روز فكر مي كند

به " آن " اتفاق

به آن دو ليوان مشروب

به آن سيگار نيمه سوخته

به آن كف ها

به آن كافه

گاش بعد از آن فيلم ؛ باز هم به بازيگري در فيلم هاي گانگستري ادامه داده بود !

-.-.-.-.-

اين "مثلا" داستان رو همينطوري في البداعه ؛ همين العان ؛ پيش پاي شما نوشتم ! شايد از اين به بعد گاهي از اين نا پرهيزي ها كرديم !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:42  توسط ميلاد  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:20  توسط ميلاد  | 

می دونستی نطفه انسان از کثیف ترین مواد طبیعته ؟!

- جدی ؟ یعنی حتی کثیف تر از تولید کنندش ؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:44  توسط ميلاد  | 

به نظر تو پشه ها می تونن بخوابن ؟

- فعلا که من نمی تونم بخوابم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط ميلاد  | 

اونور خط : سلام میلاد جون ؛ چطوري عزيز ! خوبي ؟ كم پيدايي . چه خبرا ؟

اينور خط : سلام ! حميد توئي ؟! چه عجب ؟!

اونور خط : بخدا گرفتارم .ديگه چه خبر!!

اينور خط :‌خبري نيست . شب روز ميشه و روز ؛ شب !

اونور خط : شاعرم كه شدي ! ببينم فردا بيكاري ؟

اينور : من هميشه بيكارم ! چطور مگه!

اونور خط : هيچي .فردا سر ساعت ۹:۴۵ دقيقه دم ميدون انقلاب مي بينمت. يادت نره ها! ۹:۴۵ نه ديرتر نه زودتر!!!!

اينور خط : چيكارم داري ؟ ببينم ؛ نكنه مي خواي پرزنتم كني ؟ من دارم ميرم خدمت ها !!! علافم نكني

اونور خط : نه بابا ك... شر نگو ! كارت دارم . راستي تا شب هم برنامه خاصي نزار

اينور خط : جون حميد يه چيزي گفتم بيكارم ؛ اگه سر كاريه يا اينكه پرزنت بگو نه من وقتت رو بگيرم نه تو  وقت منو !!

اونور خط : جون ميلاد نه ! يه كار ديگه دارم بابا ! بعد ار عمري پسر داييت يه چيزي ازت خواسته ها ؛ حالا هي كلاس بزار

اينور خط : آخه همين بعد از عمري بودن ادم رو به شك ميندازه !

اونور خط : حالا بيا ؛ من ديگه بايد برم ؛ فردا ۹:۴۵ ميبينمت ! خداحافظ

اينور خط : اوكي ! با باي !

 

--

 

پ.ن : اخبار تكميلي فردا اعلام مي شود ! هاهاها

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط ميلاد  | 

مريم : راستی امید ؛ وقتي من رو مي بينين ياد چي مي افتي ؟

اميد : ياد قدرت انسان در ايجاد مزخرف ترين رابطه ها

مريم : جدي ؟ يه تفاهمي ! مي تونيم با هم خوشبخت باشيم ؛ تو اينطور فكر نمي كني؟

اميد : يعني تو اينطور فكر مي كني ؟

مريم : نه ؛ مي خواستم ببينم احمقي يا نه!

اميد : اگر اينطور فكر مي كردم احمق بودم ؟

مريم : آره

اميد : حالا چيم ؟

مريم : كودن !!!

اميد : چرا عزيزم ؟

مريم :چون هيچ كاري براي تموم شدن "اين رابطه مزخرف "نمي كني

اميد : اُه .... حق با توئه ..... خدا حافظ

مريم : باشه .. خدا حافظ .. ولي اين هيچ تغييري تو كودن بودن تو نداره !

اميد : آره ؛ ولي از اين بيشترش نمي كنه !

مريم : كودن بودن اندازه نداره ؛ كودنِ باهوش نداريم ؛ كودنِ كودن هم نداريم ! فقط كودن داريم

اميد : حق با توئه !

مريم : نه ! تو يه كودنِ باهوش نيستي ! تو يه كودنِ كودني !!!! هر چيزي رو قبول مي كني !!

اميد : با يه كودن اينقدر بحث نكن

مريم : من با يه كودن بحث نمي كنم ؛ من با يه كودنِ كودن بحث مي كنم

اميد : بوق بوق بوق بوق بوق

مريم : اي كودنِ كودنِ كودن !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:40  توسط ميلاد  | 

۱- سیگار زیاد می کشم ؛ براي سلامتي ام ضرر دارد

۲- از سوسك مي ترسم ؛ نه ؛ چندش ميشود ؛ نه ؛ همان ترس است !

۳- خيلي پرخاشگرم

۴- عاشم ام ؛ نه ؛ بودم

۵- شب ها خيلي دير مي خوابم و روزها خيلي ديرتر بلند مي شوم

۶- دوست دختر ندارم ؛ يعني تا حالا نداشتم !

۷- زيادي پز روشنفكري از خودم در مي كنم !

۸- چاقم

۹- گاهي زياد مي خندم ؛ گاهي زياد حرف مي زنم ؛ گاهي زياد حرف هاي نيش دار مي زنم

۱۰- زياد "گير" مي دهم

۱۱- زيادي "جواني" نمي كنم

۱۲- غير عادي "مثبتم"

۱۳- توانايي ارتباط برقرار كردن با جنس مخالف ؛ با هدف دوستي و .... را ندارم !!

۱۳- تا حدود زيادي نا مرتبم

۱۴- ولخرجم

۱۵- خوش تيپ نيستم ؛ اصلا !

۱۶- به قول مادرم ؛ زيادي كلم تو كامپيوتر هامه (منظورش pc و laptop  هست ! )

17- عجولم

18- مجله و روزنامه رو به كتاب ترجيه مي دهم

19- تنبلم

20 - در نهايت ؛ به قول مالرو ؛ از نظر خودم آدم چندان جالبي نيستم !

------------

توي يكي از وبلاگ هاي كه العان يادم نيست كي و كجا بود ؛ يه پس با چنين عنواني داشت و دعوت كرده بود كه بقيه هم اين كار رو بكنند ! ما هم كرديم !!! شما هم بكنيد و لينك اعترافاتتون رو كامنت كنيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:0  توسط ميلاد  | 

سلام(چه واژه كسل كننده اي براي شروع !)

مطلبي كه مي خوام مطرح كنم ؛ اصولا به شما يه ربطي نداره ! ولي همينطوري يه دفعه حال كردم بگم !

چند وقتيه كه تصميم گرفتم قبل از خدمت (+) يك مسافرت برم . ولي فكر نمي كردم كه اين تصميمم اينقدر سريع و البته اينقدر طولاني بشه ! يه مسافرت يك نفره به مدت 20 روز دور ايران (آدم ياد دور دنيا در 80 روز مي افته ؛ البته در ابعاد كوچيكتر) زمان احتمالي شروع سفر ؛ هنوز كاملا مشخص نيست.ولي به احتمال خيلي زياد از هفته آينده شروع مي شه و حداقل تا اوايل خرداد طول خواهد كشيد.

هنوز برنامه ريزي خيلي دقيقي برباي مسير سفرم انتخاب نكردم ؛ ولي شهر هاي زير رو حتما خواهم رفت :

نمك آبرود - ماسوله - استارا - شيراز - مشهد - اصفهان - بندر عباس - قشم

اين ها رو هم احتمالا برم :

تبريز - كرمانشاه - بم - نيشابور - همدان - و...

همونطور كه ديديد هيچ شهر ها ؛ به معناي واقعي كلمه هيچ ربطي به هم ندارند و دقيقا چهار گوشه ايرانند ! ولي خوب ؛ فكر كنم بشه تو 20 روز همشون رو دور زد !

از محكم بودن قضيه هم همين بس كه بگم تا حالا چيزي حدود 600 تومن خرج رو دستم گذاشته (دوربين + كوله + چادر و...)

حالا چرا من اينا رو به شما گفتم ؟ دليل داره خوب !

1- اگر كسي تجربه سفر طولاني يك نفره رو داره خواهشا راهنمايي كنه دي.!

2- اگر شهر خوبي ميشناسيد كه تو اين ليست نيست ؛ اضافه كنيد

3- و در نهايت ؛ بدم نمي آد ي پايه خود داشته باشم ؛ البته از نوع مذكر !!!

همين و بس !

پ.ن:خيلي وقت بود پي نوشت نزاشته بودم ؛ دلم براش تنگ شده بود !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:59  توسط ميلاد  | 

 نظرتان را در مورد قيافه منحوس من بيان كنيد!

بخصوص "غزل" "بانوي سالخورده" "صبا" "شيك" "دخترك" "زشت روي زيبا"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:13  توسط ميلاد  | 

"دارم از خودم حالي ميشم"

"چه جمله ابلهانه قشنگي ! "

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:11  توسط ميلاد  | 

آدم ها دو دسته اند:

آدم هاي خيلي بيكار ؛ مثل من

و آدم هاي خيلي پر كار؛ مثل من

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:9  توسط ميلاد  | 

من شب زده ميون

خواب و بيداري اسيرم

پرم از وسوسه تو

شك نكن بي تو ميميرم

من به دام

قصه هاي

بي صداي

تو اسيرم

حرفهاي

نگفتني رو

بگو شايد

جون بگيرم

نه صدايي

نه سكوتي

نه به شكل

يك اشاره

نه مثل

توهمي كه

بره وو

تنهام بزاره

 

نه مثل شاخه سبزي

ميون حصار ديوار

تو خود حادثه هستي

توي حس خوب تكرار

با تو سرشار غرورم

يا تو از عاطفه لبريز

تو چه پيدايي و پنهان

يه بهار تو قلب پاييز

تو نگو خدانگهدار

با مني ؛ بدون انكار

با قشنگي نگاهت

منو آشتي بده اينبا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:3  توسط ميلاد  |