فردا کلی دیگر هم اضافه می شود !
آخرین بار در "اتوبوس شب" دیدمش . درست زمانی که فکر می کردم برای پیرمرد خوش صدای سینمایمان دیگر چیزی برای بروز باقی نمانده ؛ خدا را شكر اشتباه مي كردم !
پوراحمد با آن فيلم سياه و سفيدش و با رونمايي نگاه نو به ژانر جنگمان ، يك هديه ديگر به ما داد. اون دوباره خسرو را "هامون" كرد . دوباره جذابيت شكيبايي را نهبه خاطر صدا ، بلكه به خاطر خودش به ما نشان داد . چه خداحافظي با شكوهي
هنوز هم باور نمي كنم كه خسرو شكيبايي مرده است . اصولا هيچوقت مرگ هيچ "عزيزي" را باور نمي كنم . باور نمي كنم چقدر دوستش داشتم . باور نمي كنم يكي از چند مرد برتر سينمايمان را از دست داده ام . باور نمي كنم ....
چند ساعت پيش دوباره داشتم سالاد فصل را ميديدم . گريه ام گرفت. داغانم كرد . يعني ديگه آن صداي خسته براي ما رول در نمي آورد . من اجازه نمي دهم ...
ياد تيزر فجر امسال افتادم . صدايش بود . "سال تحويل سينماي ايران" جز وقار چه چيز ديگري مي توان گفت ؟
آقاي شكيبايي - مرا ببخش ؛ ببخش كه به خاطر "پيشنهاد ۵۰ ميليوني" كلي به شما غر زدم . آخر گاهي يادم مي رود زندگي خرج دارد. گاهي يادم مي رود در سينماي ما "جايي براي پيرمرد ها نيست" گاهي يادم مي رود هامون و كيمياي شما براي كل عمرتان كافيست.
خدايا ؛ من چم شده ؟
نه ؛ "آقاي پدر" خانه سبز هنوز زنده است . بخدا هنوز زنده است . مگر مي شود هامون را چند وقت يكبار نديد ؟مگر چند تا هامون داريم ؟ چند تا گام داريم ؟
بمن اجازه بدهيد دلم برايتان تنگ شود. بمن اجازه بدهيد دكلمه هايتان را گاهي گوش كنم . به من اجازه بدهيد چند وقتي به شما فكر كنم . به من اجازه بدهيد اصلا ديگر سينما نروم ....
پ.ن:خيلي داغانم

صدای سينماي ما
هامون سينماي ما
خسرو سينماي ما
رفت !
به آرامي "خانه سبز"
به متانت سالاد فصل""
و به سر بلندي "هامون"
بعد از موفقيت فراگير مدل هاي "سيخ سيخي" و "بقيه مدل هاي غربي !" بين جمعيت "عام" ؛ اينروزها "سلينجر خواني" مد گشته است !
پ.ن: ببخشيد ؛ اسم مدل هاي اجق وجق رو بلت(بلد) نبودم !
پ.ن: قرار بود نوزدهم برم سربازي ؛ ولي بنا به دلايلي به بهمن ماه افتاد !
باز هم انتظار...
۱- هول (ياحول يا هل يا ...) مي دهند و مي دهم !
۲- مي توان از فاصله چند ميليمتري معاشقه هاي ركيك را ديد
۳- مي توانم به هر كسي دوست داري با صداي بلند فحش بدهي ؛ خواه رئيس جمهور ؛ خواه بغل دستي !
۴- مي توان م جوراب ، فال ، سيدي و.... بخرم
۵- مي توانم غر بزنم
۶- مي توانم به غر زدن گوش كنم
۷- مي توانم ميان آنهمه هياهو صداي mp3 player ام را تا آخر زياد كنم و به ريش بقيه بخندم
8- مي توانم كتاب و مجله هايي كه تو خونه نمي تونم بخونم ؛ بخونم !
9- مي تونم بخوابم
10- مي تونم دعوا كنم ؛ كتك بزنم و گاهي كتك بخورم
11- مي تونم جديدترين و ابلهانه ترين مدلهاي مو رو ببينم
ولي مترو رو دوست ندارم ؛ چون:
1- نمي تونم سيگار بكشم
2-نمي تونم سيگار بكشم
3-نمي تونم سيگار بكشم
4-نمي تونم سيگار بكشم
5-نمي تونم سيگار بكشم
بعضي ها چقدر آسان و سريع عاشق مي شوند و چه آسانتر دل مي كنند وباز....
از بد روزگار تولد ما مصادف شده با تولد یکی از پسر عمو هایمان که حدود ۳ سال بیشتر ندارند ! از همین رو ابوی محترم ایشان که اتفاقا عموی ما نیز می شوند ؛ هر سال با يك فروند اس ام اس این روز " نا ميمون " را يادآوري مي نمايند! کاری که همین چند ساعت تكرار شد و ۲۲ تیر را یادمان انداخت !
به هر حال چه خوشحال باشم و چه ناراحت ، امروز تولد من است ! درست 19 سال مي شود كه روي اين كره روزگار مي گذرانيم و شب را روز و روز را شب مي كنيم !
19 سال مثل باد كردن يك بادكنك يا گوش دادن به يك آهنگ كند كسالت بار گذشت ؛ بدون هيچ "حادثه اي ؛ توي تكرار"
به هر حال زاد روزما هم مثل هميشه بي سر و صدا و آمد و خدا بخواهد 24 ساعت ديگه خواهد گشت و 364 روز ديگه دوباره سر و كلش پيدا ميشه ! مبارك باشد ؛ انشالله
پ.ن:داشتم ايميل هاي ارساليم را چك مي كردم ؛ به موردي براي 4 سال پيش برخوردم كه خيلي سري بود !! يادش بخير....
پ.ن2: خداي من ؛ گويا هنوز دوستش دارم.....
پ.ن3: چقدر غريب و قريب است ؛ بود...
پ.ن4: دلمان گرفته ، بخدا ديگر با آب هويچ بستني و هيچ گونه آيش پكي باز نمي شود !
refresh كردن مدام وبلاگمان و ديدن تبليغ هاي تهوع آور بلاگفا و خنديدن به ريش عليرضا شيرازي
هم "فاک" هم "فلاکت" و هم "فنا" با آن شروع می شود !
نکته : گزینه اول ؛ بستگي داره
سلام خدمت آن قدرت بي پاياني كه بالاي سر همه ما آدم هاي فسقلي بي فايده لم داده و داره به كارهاي ابلهانه ما ؛ حداقل من ؛ مي خنده !
همون خدايي كه گويا بزرگ است ؛ قادر است ؛ رئوف است و ظاهرا داراي خيلي صفت هاي لايتناهي ديگر نيز مي باشد .
از همه مهمتر ؛ همان خدايي كه داره در مورد امور شخصي من ؛ يعني همون هايي كه من نمي تونم تغييشون بدم ؛ تصميم ميگيره !
خداي محترم ! به خودتان قسم اين كار شما كاملا متغاير با اصول دموكراسي مي باشد ! شما كه آن بالايي ؛ اصلا ي دوني ۲ سال از زندگي دور بودن يعني چه ؟
فكر كنيد ۲ سال خودتون رو از پشت اون ميز بزرگتون بردارن بندازن تو يكي از دهات اطراف يك دهات ديگه (!) و يكي از همون كله بوگندوهايي كه هميشه تو مترو يا تو هر خراب شده ديگه اي ازش فراري بودي ؛ مورد عنايت قرارت بده !
نه خدا ؛ اين عادلانه نيست ! تو هميشه خدايي ؛ هميشه زندگي خودت را داري و با ما آدم ها بازي مي كني ! حدس مي زنم گاهي مثل آدم هاي خيلي مشهور كه حركت خرد آدم هاي كوچكتر را مي بينند و پوزخند مي زنند ، شما هم العان داري به اين سبك سري من نيشخند خردمندانه در مي كني كه البته حق داري !
ولي خداي من ! به جان شما ، اصلا به جان همان گربه اي كه چند سال پيش از من گرفتيش ، همه اينها را براي خودتان گفتم ! آمريكا به زودي (اينطوري مي گن ؛ شما بهتر مي دونيد !) مياد و اولين كاري كه خواهد كرد تار و مار كردن ما جماعت آشخور خواهد بود ! پس لطف كنيد براي حفظ پرستيژتان پيش اينجانب و همسنگرانش ؛ به كله عجيب احمدي نژاد (هم ظاهري ؛ هم داخلي) بياندازيد مثلا يك دفعه خدمت را كلا اختياري كند !! براي شما كه كاري ندارد ؛ دارد ؟
می شنوم که چیزهایی می گوید که تا حالا نشنیدم ، ولي مي دانم چيزي شنيدني اي بلد نيست بگويد !
قرار است صداي محبوبم را ، صدا گيتار و غم صداي يگانه و چاوشي را با صداي غيژ غيژ تخت هاي پادگان معامله كنم ؛ به اجبار
كم كم بوي غذا هاي و احيانا آش هاي پادگان را حس مي كنم كه ديگر نمي گذارد از دست پخت مامان لذت ببرم
و بالاخره كم كم دارم بوي جوران تخت بالايي را به جاي بود خوش پال مالم حس مي كنم
آخ !
خداي من !
چرا ؟
چرا العان ، اينطوري ؟
فكر مي كنم ؛ هر چيز كه مزخرف "تر" از اين چيزي كه به آن "دچارم" نباشد ؛ پس پتانسيل خوشحال كننده بودن را دارد...
خيال باطل....
آنها به من فكر مي كنند و مي خندند و من به آنها و گريه....
پ.ن: من ؟ گريه ؟ شوخي مي كني ؟
پ.ن۲: ابلهان باور كنندد.....
پ.ن۳: سيگار هم سيگار هاي قديم...
پ.ن۴:اين روزهاي خيلي باحال شدم ! شب ساعت ۱۲ تازه بيدار ميشم ! تا ۶ بيدارم ؛ ۶ تا ۸ صبحانه و بقيه امور ! ۸ ميرم بيرون تا ۳ ؛ ۳ ميآم خونه مي خوابم تا ۱۲ شب ؛ دوباره....
پ.ن۵: اگر ديروز و امروز بين ساعت هاي ۸ تا ۱۲ ظهر ميدان سپاه و آن حوالي بوديد ؛ احمالا جوانكي كيف به دست با سيگاري به لب و صورتي برافروخته مي ديديد كه منتظر نوبتش بود . فكر مي كنم آن ؛ من بودم !
مردك مجري راهي نو را براي "آزادي" معرفي كرده ،
پشت اسكناس ها بنويسيم "رنگارنگ" !
فكرش را بكن اين مردك به قدرت برسد (!) آنوقت بي بي سي و آسوشيدپرس و باقي خبرگزاريهاي دنيا اعلام مي كنند ملت ايران با "پشت نويسي" اسكناس هايشان به "آزادي" رسيدند !
من ؛ مرگ و زجر و فقر را به آزادي با اين اپيزيسيون ترجيح ميدهدم !
هرگز به اين فكر نمي كردم
روزي برسد كه نباشي و نگاهت كنم و نگاهم نكني
که روشنفکریمان شده
سیگار برگ ؛ قهوه ؛ كافكا ، سلينجر ؛ عينك دودي ؛ باخ !
