تبليغاتX
گاه نویس

گاه نویس

فقط گاه نویس...فقط !

کلی مجله نخوانده از هفته گذشته مانده

فردا کلی دیگر هم اضافه می شود !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:46  توسط ميلاد  | 

آخرین بار در "اتوبوس شب" دیدمش . درست زمانی که فکر می کردم برای پیرمرد خوش صدای سینمایمان دیگر چیزی برای بروز باقی نمانده ؛ خدا را شكر اشتباه مي كردم !

پوراحمد با آن فيلم سياه و سفيدش و با رونمايي نگاه نو به ژانر جنگمان ، يك هديه ديگر به ما داد. اون دوباره خسرو را "هامون" كرد . دوباره جذابيت شكيبايي را نهبه خاطر صدا ، بلكه به خاطر خودش به ما نشان داد . چه خداحافظي با شكوهي

هنوز هم باور نمي كنم كه خسرو شكيبايي  مرده است  . اصولا هيچوقت مرگ هيچ "عزيزي" را باور نمي كنم . باور نمي كنم چقدر دوستش داشتم . باور نمي كنم يكي از چند مرد برتر سينمايمان را از دست داده ام . باور نمي كنم ....

چند ساعت پيش دوباره داشتم سالاد فصل را ميديدم . گريه ام گرفت. داغانم كرد . يعني ديگه آن صداي خسته براي ما رول در نمي آورد . من اجازه نمي دهم ...

ياد تيزر فجر امسال افتادم  . صدايش بود . "سال تحويل سينماي ايران" جز وقار چه چيز ديگري مي توان گفت ؟

آقاي شكيبايي - مرا ببخش ؛ ببخش كه  به خاطر  "پيشنهاد ۵۰ ميليوني" كلي به شما غر زدم . آخر گاهي يادم مي رود زندگي خرج دارد. گاهي يادم مي رود در سينماي ما "جايي براي پيرمرد ها نيست" گاهي يادم مي رود هامون و كيمياي شما براي كل عمرتان كافيست.

خدايا ؛ من چم شده ‌؟‌

نه ؛ "آقاي پدر" خانه سبز هنوز زنده است . بخدا هنوز زنده است . مگر مي شود هامون  را چند وقت يكبار نديد ؟‌مگر چند تا هامون داريم ؟ چند تا گام داريم ؟‌

بمن اجازه بدهيد دلم برايتان تنگ شود. بمن اجازه بدهيد دكلمه هايتان را گاهي گوش كنم . به من اجازه بدهيد چند وقتي به شما فكر كنم . به من اجازه بدهيد اصلا ديگر سينما نروم ....

پ.ن:خيلي داغانم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:1  توسط ميلاد  | 

صدای سينماي ما

هامون سينماي ما

خسرو سينماي ما

رفت !

به آرامي "خانه سبز"

به متانت سالاد فصل""

و به سر بلندي "هامون"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:54  توسط ميلاد  | 

بعد از موفقيت فراگير مدل هاي "سيخ سيخي" و "بقيه مدل هاي غربي !" بين جمعيت  "عام" ؛ اينروزها "سلينجر خواني" مد گشته است !

 

پ.ن: ببخشيد ؛ اسم مدل هاي اجق وجق رو بلت(بلد) نبودم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:15  توسط ميلاد  | 

دپرسيم !

پ.ن: قرار بود نوزدهم برم سربازي ؛ ولي بنا به دلايلي به بهمن ماه افتاد !

باز هم انتظار...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:12  توسط ميلاد  | 

مترو را دوست دارم ؛ زيرا :

۱- هول (ياحول يا هل يا ...) مي دهند و مي دهم !

۲- مي توان از فاصله چند ميليمتري معاشقه هاي ركيك را ديد

۳- مي توانم به هر كسي دوست داري با صداي بلند فحش بدهي ؛ خواه رئيس جمهور  ؛ خواه بغل دستي !

۴- مي توان م جوراب ، فال ، سيدي و.... بخرم

۵- مي توانم غر بزنم

۶- مي توانم به غر زدن گوش كنم

۷- مي توانم ميان آنهمه هياهو صداي mp3 player ام را تا آخر زياد  كنم و به ريش بقيه بخندم

8- مي توانم كتاب و مجله هايي كه تو خونه نمي تونم بخونم ؛ بخونم !

9- مي تونم بخوابم

10- مي تونم دعوا كنم ؛ كتك بزنم و گاهي كتك بخورم

11- مي تونم جديدترين و ابلهانه ترين مدلهاي مو رو ببينم

ولي مترو رو دوست ندارم ؛ چون:

1- نمي تونم سيگار بكشم

2-نمي تونم سيگار بكشم

3-نمي تونم سيگار بكشم

4-نمي تونم سيگار بكشم

5-نمي تونم سيگار بكشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:9  توسط ميلاد  | 

آه اي خدا...

بعضي ها چقدر آسان و سريع عاشق مي شوند و چه آسانتر دل مي كنند وباز....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:3  توسط ميلاد  | 

از بد روزگار تولد ما مصادف شده با تولد یکی از پسر عمو هایمان که حدود ۳ سال بیشتر ندارند ! از همین رو ابوی محترم ایشان که اتفاقا عموی ما نیز می شوند ؛ هر سال با يك فروند اس ام اس این روز " نا ميمون " را يادآوري مي نمايند! کاری که همین چند ساعت تكرار شد و ۲۲ تیر را یادمان انداخت !

به هر حال چه خوشحال باشم و چه ناراحت ، امروز تولد من است ! درست 19 سال مي شود كه روي اين كره روزگار مي گذرانيم و شب را روز و روز را شب مي كنيم !

19 سال مثل باد كردن يك بادكنك يا گوش دادن به يك آهنگ كند كسالت بار گذشت ؛ بدون هيچ "حادثه اي ؛ توي تكرار"

به هر حال زاد روزما هم مثل هميشه بي سر و صدا و آمد و خدا بخواهد 24 ساعت ديگه خواهد گشت و 364 روز ديگه دوباره سر و كلش پيدا ميشه ! مبارك باشد ؛ انشالله

پ.ن:داشتم ايميل هاي ارساليم را چك مي كردم ؛ به موردي براي 4 سال پيش برخوردم كه خيلي سري بود !! يادش بخير....

پ.ن2: خداي من ؛ گويا هنوز دوستش دارم.....

پ.ن3: چقدر غريب و قريب است ؛ بود...

پ.ن4: دلمان گرفته ، بخدا ديگر با آب هويچ بستني و هيچ گونه آيش پكي باز نمي شود !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 3:26  توسط ميلاد  | 

تفريح ما شده

refresh كردن مدام وبلاگمان و ديدن تبليغ هاي تهوع آور بلاگفا و خنديدن به ريش عليرضا شيرازي

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:41  توسط ميلاد  | 

"ف" حرف رنج آوریست !

هم "فاک" هم "فلاکت" و هم "فنا" با آن شروع می شود !

نکته : گزینه اول ؛ بستگي داره

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط ميلاد  | 

دلگیرم

سیرم

میمیرم

میگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:35  توسط ميلاد  | 

سلام خدمت آن قدرت بي پاياني كه بالاي سر همه ما آدم هاي فسقلي بي فايده لم داده و داره به كارهاي ابلهانه ما ؛ حداقل من ؛ مي خنده !

همون خدايي كه گويا بزرگ است ؛ قادر است ؛ رئوف است و ظاهرا داراي خيلي صفت هاي لايتناهي ديگر نيز مي باشد .

از همه مهمتر ؛ همان خدايي كه داره در مورد امور شخصي من ؛ يعني همون هايي كه من نمي تونم تغييشون بدم ؛ تصميم ميگيره !

خداي محترم ! به خودتان قسم اين كار شما كاملا متغاير با اصول دموكراسي مي باشد ! شما كه آن بالايي ؛ اصلا ي دوني ۲ سال از زندگي دور بودن يعني چه ؟

فكر كنيد ۲ سال خودتون رو از پشت اون ميز بزرگتون بردارن بندازن تو يكي از دهات اطراف يك دهات ديگه (!) و يكي از همون كله بوگندوهايي كه هميشه تو مترو يا تو هر خراب شده ديگه اي ازش فراري بودي ؛ مورد عنايت قرارت بده !

نه خدا ؛ اين عادلانه نيست ! تو هميشه خدايي ؛ هميشه زندگي خودت را داري و با ما آدم ها بازي مي كني ! حدس مي زنم گاهي مثل آدم هاي خيلي مشهور كه حركت خرد آدم هاي كوچكتر را مي بينند و پوزخند مي زنند ، شما هم العان داري به اين سبك سري من نيشخند خردمندانه در مي كني كه البته حق داري !

ولي خداي من ! به جان شما ، اصلا به جان همان گربه اي كه چند سال پيش از من گرفتيش ، همه اينها را براي خودتان گفتم ! آمريكا به زودي (اينطوري مي گن ؛ شما بهتر مي دونيد !) مياد و اولين كاري كه خواهد كرد تار و مار كردن ما جماعت آشخور خواهد بود ! پس لطف كنيد براي حفظ پرستيژتان پيش اينجانب و همسنگرانش ؛ به كله عجيب احمدي نژاد (هم ظاهري ؛ هم داخلي) بياندازيد مثلا يك دفعه خدمت را كلا اختياري كند !! براي شما كه كاري ندارد ؛ دارد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:21  توسط ميلاد  | 

کم کم دارم صدای نخراشیده فرمانده ام را میشنوم

می شنوم که چیزهایی می گوید که تا حالا نشنیدم ، ولي مي دانم چيزي شنيدني اي بلد نيست بگويد !

قرار است صداي محبوبم را ، صدا گيتار و غم صداي يگانه و چاوشي را با صداي غيژ غيژ تخت هاي پادگان معامله كنم ؛ به اجبار

كم كم بوي غذا هاي و احيانا آش هاي پادگان را حس مي كنم كه ديگر نمي گذارد از دست پخت مامان لذت ببرم

و بالاخره كم كم دارم بوي جوران تخت بالايي را به جاي بود خوش پال مالم حس مي كنم

آخ !

خداي من !

چرا ؟

چرا العان ، اينطوري ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:12  توسط ميلاد  | 

"شب یلدا" را دیده اید ؟

نه ؟

ببیند !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:18  توسط ميلاد  | 

گاهي حتي نمي توانم بفهمم چه چيز خوشحالم مي كند

فكر مي كنم ؛ هر چيز كه مزخرف "تر" از اين چيزي كه به آن "دچارم" نباشد ؛ پس پتانسيل خوشحال كننده بودن را دارد...

خيال باطل....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:7  توسط ميلاد  | 

و دست آن زماني كه دوستان نرٌه خرِ اينجانب مشغول ريلكسيشن در سوناي خشك اريكه هستند ؛ احتمالا من مشغول تمرين "چگونه پا به زمين كوفتن" ميباشم !

آنها به من فكر مي كنند و مي خندند و من به آنها و گريه....

 

پ.ن: من ؟ گريه ؟ شوخي مي كني ؟

پ.ن۲: ابلهان باور كنندد.....

پ.ن۳: سيگار هم سيگار هاي قديم...

پ.ن۴:اين روزهاي خيلي باحال شدم ! شب ساعت ۱۲ تازه بيدار ميشم ! تا ۶ بيدارم ؛ ۶ تا ۸ صبحانه و بقيه امور ! ۸ ميرم بيرون تا ۳ ؛ ۳ ميآم خونه مي خوابم تا ۱۲ شب ؛ دوباره....

پ.ن۵: اگر ديروز و امروز بين ساعت هاي ۸ تا ۱۲ ظهر ميدان سپاه و آن حوالي بوديد ؛ احمالا جوانكي كيف به دست با سيگاري به لب و صورتي برافروخته مي ديديد كه منتظر نوبتش بود . فكر مي كنم آن ؛ من بودم !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:3  توسط ميلاد  | 

شبكه رنگارنگ رو ديديد ؟

مردك مجري راهي نو را براي "آزادي" معرفي كرده ،

پشت اسكناس ها بنويسيم "رنگارنگ" !

فكرش را بكن اين مردك به قدرت برسد (!) آنوقت بي بي سي و آسوشيدپرس و باقي خبرگزاريهاي دنيا  اعلام مي كنند ملت ايران با "پشت نويسي" اسكناس هايشان به "آزادي" رسيدند !

من ؛ مرگ و زجر و فقر را به آزادي با اين اپيزيسيون ترجيح ميدهدم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:26  توسط ميلاد  | 

مريم ؛

چقدر "مقدس بودن" سخت است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:23  توسط ميلاد  | 

وقتي كه بودي و نگاهم مي كردي و نگاهت نمي كردم

هرگز به اين فكر نمي كردم

روزي برسد كه نباشي و نگاهت كنم و نگاهم نكني

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:21  توسط ميلاد  | 

وای بر ما

که روشنفکریمان شده

سیگار برگ ؛ قهوه ؛ كافكا ، سلينجر ؛ عينك دودي ؛ باخ !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:20  توسط ميلاد  | 

حالم به شدت بد است

همین و بس !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:57  توسط ميلاد  |